
و نبض زرتشت در دهانت می زد
که باران گرفت
فرصت رضایت را از تو
کجای نوشته می شود پرانتزی کند
برای دختری که خودش را ریخته در یک لک لک مرده
و افتاده روی دوش روایت
تو غضروف گردن یک لک لک را جویده ای
گردن نیم بسته ی بلند یک رمان را
که لُخت نوشته شدن بود.