
کبکی می لنگد در عصایش
پیامبر آدم برفی ها
کاجی می کشد بر صلیب استخوان خودش
صورت اش را پرت می کند میان دایره ی مِه
چیزی می افتد بر نمی افتدِ محتمل
سفیدی می نشیند بر سفیدی
در این فرصت است که احتمال، احتمال را می بوسد ،
بغل می کند
بهمن خودش را می کَند از متن سفید
به راه می افتد
رود سرد سرود و
جوی قرمز دانشجو
امنیه ها وضو می گیرند از جوی مفت
اقتدا می کنند به مِه
دانشجو صورت اش را پرت می کند میان سفیدی
برای کبک ها و آدم برفی ها و راویان بی صورت.