دماوند و خيام و بوف كور را پيچيد لاي عرق گير چمدانش را برداشت كولي شيك و پريد ميان طيس ِ مغناطيس ميان نوس ِ اقيانوس حالا تمام روايت هايش را يك هشت پا دارد مي نويسد با هشت بازوي فلج : « با انگشت شست ِشروع كتاب تو براي باز ماندن باز مي شود انكار چرا؟ دو بوته ي رازيانه روييده در دو سطر اول كنار تخت ِ سفيد تو و يك نردبان كج ِ بعد از عروج كه هم انكار روايت است هم روايت انكار»
« دلي به دماوند بزني بگويي به نام خداي نا هموار
در مركز دايره اي - مثلن زادگاهت - بايستي مثل يك ثانيه ي ثابت و هزار عقربه بر مزارت بگريند »
« بي دقتي در قهوه اي چرا بي دقتي در كلاهي كه پرت مي شود به كانون دايره گو نه هايي كه شخم مي شوند با هشت ناخن حنايي تنها براي قلب و سازي كه ايستاده اند و ديگر نمي زنند »
تو بايد يك منظومه ي هشت خورشيدي شوي با هشت مفهوم بي انار و دامني پر از كُنار رسيده
تا او منظومه مي شود تو بايد مفهوم چيزي را بشكني در آيينه ي محدب تا ايستادن ات هم سرودن شود»
« التيام جواب مي دهد با هشت دايره ي تو در تو با زخمي كه پرت مي شود به سوي ناف زلال اش»
« نمي شود فقط يكي با اين همه يكي از يكي يكي تر با دو زانوي زخم با اين همه احديت رو به رو فرديت رو به رو»
« گفتي كه آسمان و شعر چيزي نيست به جز اوراد نيلي گفتي كه داري مي رقصي با خدا در ميان دايره ي نارنجي خودت كه هستي چيزي نبود به جز رقص تو و شيوا در ميان دايره ي نارنجي خودت»
« چشم چپم را مي بندم و با چشم تو گريه مي كنم براي كرم هاي ابريشم شعر را مي گذارم ميان بطري رهايش مي كنم ميان نوس اقيانوس نا آرام»
چاپ شده ها: شانه به سرهاي ژوليده/1382/ثالث مبدا تاريخ پرستوها/1382/ثالث در دست چاپ: روحي با انگشتر عقيق/ثالث بعضي از سفيدها اسب اند بعضي از سفيدها شعرند مکالمه ی سگ ها و شغال ها من با لیوان یهودی ها آب خورده ام مرتاض یک پا دارد