
پا تا زانو در سراميك
سر تا چانه در ابر صورتي انبوه
كوهي شده ام گوشه ي اتاق ، پشت ميز
اي بركت بخند!
تا دندان هايت رديف غزل شوند
آوار شو بر من با حيله ي نقره اي ات
استعمار جوان!
ميان اين همه سفيدي
از زمستان امسال من گرفته تا موهاي روزهاي آخر شاملو
من مي نويسم
تو تايپ كن
معشوقه ي حاضر بي دريغ
و تصور كن
لابه لاي سطور
تو به زنبورهاي گرسنه فكر كني
و من پشت در ايستاده باشم
با كندويي بي عسل بر پشت.