تبليغاتX
آردوشان
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
بساط
دروغ مي گفت مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود

و مجسمه اي با روكشي از فضله ي كبوتر بود

مخاطب مات زير درخت

دختري كه استخوان هايش را مي چيد روي يك دستمال ابريشم

گوشه ي پياده روهاي شلوغ

و فكر مي كرد به ابري نه ماهه

و فكر مي كرد به خودش كه داشت شبيه تيتر روزنامه هاي حوادث مي شد

دختر ي كه فكر مي كرد

دختري كه هميشه تازه بود

و استخوان هايش را سنباده مي زد و مي خنديد

و چه قدر شبيه ملائك مي خنديد

ملائكي كه اخراج مي شوند

ملائكي كه بساط مي كنند و اسم اعظم مي فروشند

و جار مي زنند:

دروغ بود مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود...

و مجسمه اي با روكشي از حيرت بود

مخاطب معاصر.

 

+ هوشنگ ملکی