
هجرت فقط غريزه بود
و مجسمه اي با روكشي از فضله ي كبوتر بود
مخاطب مات زير درخت
دختري كه استخوان هايش را مي چيد روي يك دستمال ابريشم
گوشه ي پياده روهاي شلوغ
و فكر مي كرد به ابري نه ماهه
و فكر مي كرد به خودش كه داشت شبيه تيتر روزنامه هاي حوادث مي شد
دختر ي كه فكر مي كرد
دختري كه هميشه تازه بود
و استخوان هايش را سنباده مي زد و مي خنديد
و چه قدر شبيه ملائك مي خنديد
ملائكي كه اخراج مي شوند
ملائكي كه بساط مي كنند و اسم اعظم مي فروشند
و جار مي زنند:
دروغ بود مرغي كه رو به قبله مي خواند
هجرت فقط غريزه بود...
و مجسمه اي با روكشي از حيرت بود
مخاطب معاصر.