با پلک نقره ای می دمی برای پگاه
در فلوت سیاه که از دست ایمان رفت
صبح عزیز! تا بلاد کفر و فلسفه
بیدار می شوی از خواب هزار ساله
لخت نوشتن می شوی
میان دریاچه ی شیرین
با کاغذ آب و مداد انگشت
خمیازه ی جغد را می کشی تا بناگوش ارتجاع
می زنی زیر گریه ی خاتون های قجر
وسط خلخال رقاصه های شرق
خودت را از خجالت خودت در می آوری
به عقد غیابی زرتشت
گل محمدی می گذارم
هم روی بالش خیس ابری ات
هم میان سینه های استیل مجسمه ی شعر
که تراش تو را خورده است
هم میان قندان های چینی
هم کنار یک قدح شراب قدیمی
روی میز مفصل صبحانه ات
صبح عزیز!
