امروزم را کمی تابستان می کنی
وقتی خودت را وادار می کنی که بنشیند روی صندلی تاشو
گوشه ی اتاق آبی کمرنگ من
و فروردین مزاحم را می فرستی دنبال ماه سیاه
با عجله خورشیدت را در می آوری تنظیم می کنی روی پانزده مرداد
[ یک سال بعد ]
فروردین نشسته است روی صندلی گرم ات
و تازه من در پاراگراف دوم یادداشت تو به خودم می آیم که رفته ای
...
ماهی
پناه می برد به کوه
وقتی بخاری از دریای کاغذی بلند نمی شود.
