خودت را مرتب کرده بودی تا بنویسم ات
دوباره هوشنگ ملکی نامرد با پالتوی قهوه ای اش آمد
نشست پشت میز
سطر سفید را برداشت
گذاشت زیر دندان اش
فندک زد
دوباره ژست شاعران طراز اول دنیا را به خود گرفت
دودت کرد
فوت ات کرد روی صورت ام.
داری می نویسی که
زنبوری
ذره ذره چیزت را
- ذهن ات را –
با خودش می برد
می ریزد دریک پیاله ی خالی
روی میز صبحانه ی مخاطب
زنی
گوشه ی چالمه اش را باز می کند
یک مشت واژه ی محلی می ریزد گوشه ی کاغذت
داری می نویسی که
سایه سعدی خودش را راحت می کند
روی بلاغت مدرن
