نمی آیی و
مرا در اتاقم به هم می ریزی
یک مشت عقربه خالی می کنی
میان صفحه ی سفید ساعتم
نمی آیی و
می گردم دنبال لنگه ی یقینم
لای برگ های کتاب تردید بابک احمدی
می نشینم رو به روی غیبت فوکو
یکدست
با حقیقت زمان بازی می کنم.
شعر و پیرامون شعر
مرا در اتاقم به هم می ریزی
یک مشت عقربه خالی می کنی
میان صفحه ی سفید ساعتم
نمی آیی و
می گردم دنبال لنگه ی یقینم
لای برگ های کتاب تردید بابک احمدی
می نشینم رو به روی غیبت فوکو
یکدست
با حقیقت زمان بازی می کنم.
تا قلاب از پیشانی ام بزند بیرون
سیب طعمه!
خودم را به آسیب تو می زنم
به کوچه ی شلوغ علی چپ
سلام بچه ها!
من هم یک غزل آلای احمق ام.