حتمن درخت راضی اش نمی کند
که می نشیند روی سیم برق
فقط رفته بود دسته گلی را بگذارد روی یک میز
خودش را ببیند درآیینه ای بازیگوش
در طبقه ی چهارم یک مجتمع غریبه
کمی گریه کند بر شانه ای قلیایی
برگردد آبگوشت زن عجیب اش را ترید کند
حتمن اسب راضی اش نمی کند
که ساعت ها خیره می شود به زین دوچرخه.