تبليغاتX
آردوشان

آردوشان

شعر و پیرامون شعر

همسایه
 که دختر بود
که زیبا بود
همسایه که استخوان های معمولی اش می درخشید
نشست کنار حواس پرت پیرمرد
دانه ی درشت تسبیح شد
فیروزه قشنگه ی پرُرنگ
عروس ذکرهای نیمه شب

همسایه
- راضیه ی سیلی -
خوابید میان مستطیل ِ مرطوب
کنار مرگ.


 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2 AM  توسط هوشنگ ملكي  | 

لک قهوه ای کمرنگ
لک مارمولک نیمه کاره
گوشه ی شفاهی سفید
می جود پنجه ی تو را که روییده در کاسه ی برنجی
لا به لای چهل کلید مجرد

ه
می
شه
 دست تو از تن جدا می نویسد
هی خط می زند
هفت آسمان را مچاله می کند
ناخن اش را می جود
وقتی که می چرخد کاسه ی خالی میان دایره ی جمعیت
پرت می کند هستی را
زیر تگرگ کلمه
روی سر مصرع چهارم رباعی
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1 PM  توسط هوشنگ ملكي  | 

پا می کوبد بر بامت

سوال سفید

گیس ات را می پیچی به شال سوال

منیژه ی پایین !

خودت را تحویل سال می دهی

تحویل سایه ی زردِ «بفادار»

-شبحی که پشت تمام بام های جهان ایستاده است

با شال آبی اش

و سوت می زند

روی هجری شمسی راه می رود

روی تمام قطارها با شال قرمزش

روی تمام پاسگاه ها با شال سبزش

شبحی که قلاب می اندازد وسط سفره های هفت سین-

 

پا می کوبد بر بیست و نهم اسفند

سوال منتشر

گره می خورد گوشه ی شال زرد

دو گردوی ملتهب

منیژه دست می کشد بر یقه ی باز پیرآهن کلوش.

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 5 PM  توسط هوشنگ ملكي  |