تبليغاتX
آردوشان
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
مه

کبکی می لنگد در عصایش

پیامبر آدم برفی ها

کاجی می کشد بر صلیب استخوان خودش

صورت اش را پرت می کند میان دایره ی مِه

چیزی می افتد بر نمی افتدِ محتمل

سفیدی می نشیند بر سفیدی

در این فرصت است که احتمال، احتمال را می بوسد ، بغل می کند

بهمن خودش را می کَند از متن سفید

به راه می افتد

رود سرد سرود و

جوی قرمز دانشجو

امنیه ها وضو می گیرند از جوی مفت

اقتدا می کنند به مِه

دانشجو صورت اش را پرت می کند میان سفیدی

برای کبک ها و آدم برفی ها و راویان بی صورت.

 

 

 
+ هوشنگ ملکی
شنبه یازدهم خرداد 1387
محل عبور عابر دیوانه

 

اشهدُ انَّ تو رسول تصادفی 

ختم روزگار تک مفصلی                                       برای سجاد گودرزی 

شلتوکی که کوبیده می شوی در اذان کفر            و هیهات اش از نشستن

گیسو به شانه ی زخم می دهی

که خم شده زیر بافه ی شالی

جیغی که هفت مرتبه می چرخی در تصادف

در تصادف اول تن ات با تن

 

من

که باز نکرده ام شال خیس آزفنداک را از کمرت

عابر سیاه و سفید در سیاهه ی مسیرها !

( راستی عزیزمی! تو مسیر دست سایه ی مرتضا رو ول نکنی)

تویی که زانو می زنی با مفصل پنجم ات

سجاده را زخم می کنی

سایه ات را مهیای تصادف با من.

+ هوشنگ ملکی
جمعه سوم خرداد 1387
دواندن یک شغال تا کلیله

 

 

یا تخته سنگ!

امروز عصر

بوَز به بی وزنی این متن

که دارد سفیدی پستان کتیبه را می جود

 

پرتاب شو

که یک جریان شیرین دارد نوشتن در عصر غایب

 صیقلی شو! در رودی که از بستر من می گذرد

پرتاب شو در متن گل آلود

 

نمی نویسم

فقط شغالی را می دوانم تا کلیله

قلم تیز می کنم برای زفاف با کلمه با لباس ماندیگل

من در هیچ عصری نمی نویسم

 

در آیینه بتکان عصر ِخودت را

چسبیده نعش یک شاهپرک دستمالی

گوشه ی پستان ات

حضرت جامد!
+ هوشنگ ملکی