تبليغاتX
آردوشان
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
اسطرلاب زنگ زده
دارد رصد مي كند ستاره بخت را
دختري نشسته در زيج مراغه
دارد عروج مي كند به كاغذ
ويرجينيا
عذراي آبستن
عذراي پا به خورشيد
دارد نوشته مي شود در دو روايت متقاطع
در دو جنوب

تصور يك ماهي روي ماسه ها
افتاده زير دندان دو خرچنگ.
 
+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
شير پهلوي يا خط كوفي؟
شير يا خط؟
گربه خودش را خاراند
و رفت سر وقت سطل هاي زباله
سر وقت گزينه هاي مدرن
سكه هاي هزار سطح.
 
+ هوشنگ ملکی
سه شنبه هفتم اسفند 1386
نبرد شيوا با كلمه با هشت بازوي فلج
دماوند و خيام و بوف كور را
پيچيد لاي عرق گير
چمدانش را برداشت كولي شيك
و پريد ميان طيس ِ مغناطيس
ميان نوس ِ اقيانوس
حالا تمام روايت هايش را
يك هشت پا دارد مي نويسد
با هشت بازوي فلج
:
« با انگشت شست ِشروع
كتاب تو براي باز ماندن باز مي شود
انكار چرا؟
دو بوته ي رازيانه روييده در دو سطر اول
كنار تخت ِ سفيد تو
و يك نردبان كج ِ بعد از عروج
كه هم انكار روايت است
هم روايت انكار»

« دلي به دماوند بزني
بگويي به نام خداي نا هموار

در مركز دايره اي
- مثلن زادگاهت -
بايستي مثل يك ثانيه ي ثابت
و هزار عقربه بر مزارت بگريند »

« بي دقتي در قهوه اي چرا
بي دقتي در كلاهي كه پرت مي شود به كانون دايره
گو نه هايي كه شخم مي شوند با هشت ناخن حنايي
تنها براي قلب و سازي كه ايستاده اند و
ديگر نمي زنند »

تو بايد يك منظومه ي هشت خورشيدي شوي
با هشت مفهوم بي انار
و دامني پر از كُنار رسيده

تا او منظومه مي شود
تو بايد مفهوم چيزي را بشكني در آيينه ي محدب
تا ايستادن ات هم سرودن شود»

« التيام جواب مي دهد
با هشت دايره ي تو در تو
با زخمي كه پرت مي شود
به سوي ناف زلال اش»

« نمي شود فقط يكي
با اين همه يكي از يكي يكي تر
با دو زانوي زخم
با اين همه احديت رو به رو
فرديت رو به رو»

« گفتي كه آسمان و شعر چيزي نيست به جز اوراد نيلي
گفتي كه داري مي رقصي با خدا
در ميان دايره ي نارنجي خودت
كه هستي چيزي نبود به جز رقص تو و شيوا
در ميان دايره ي نارنجي خودت»

« چشم چپم را مي بندم
و با چشم تو گريه مي كنم براي كرم هاي ابريشم
شعر را مي گذارم ميان بطري
رهايش مي كنم ميان نوس اقيانوس نا آرام»
 
+ هوشنگ ملکی
جمعه سوم اسفند 1386
مغرب تازده
گفتم مي روم دنبال سايه اش
سايه اش كه هي سيگار مي كشد                براي دايي سهراب
خودش را تاريك مي كند                                 كه كبريت زد به طا يفه ورفت
تاريك تر مي كند                                           كه دارد سي سال مي شود
 
مغرب تازده ام را باز مي كنم
يك بار روي شرق
يك بار روي تمام سمت هاي محال
مثلاً جنوب
- كه به جهنم نزديك تر است -
كه شايد گفته باشد
مي روم به جهنم!
كه جهنم را خاموش كند
با ليواني از آب گاماسياب
و اشك سردش

گفتم مي روم دنبال صدايش
پيدايش مي كنم
كه دنيا يك درخت گردوست
با چند درخت تاك
و همه مي دانند كه ياقوتي ها با صداي سهراب مي رسند.


 
+ هوشنگ ملکی