
هنوز کیوان در منظومه ی خودش می چررخد
هنوز ملخ ، ملخ است
هنوز خدا لم داده روی صندلی راحتی اش
و فرشته ی کمرنگ من کز کرده کنار جبروتش
هنوز ، هنوز هنوز است
هنوز هوشنگ ملکی نوزیده است
بر منظومه ی هنوزها
بر درخت و خدا و ملخ
زخم آبی تو روزی دریا می شود
حواس پریده ی من با حزب درناها.
زن با استخوان طلا می رقصید
در مرکز میدان
با مفاصل خشک
من یکی از درخت های حاشیه ی خیابان ولی عصر بودم آن روز
درختی که می تواند سیاه بپوشد
و بمیرد در آهنگ طبل و سنچ
زن العطش می رقصید
در هاله ای از دود پایتخت و اسپند
و افتاده بود زیر ده ناخن نقره ای شعر و جیغ می کشید
دو خط سیاه و موازی از درخت خشکید
در آهنگ طبل و سنچ و جیغ
خیلی آلوده ام
من را به جای سنت و پایتخت عوض کنید!