
بر اذان ظهر مي تابد
در پاييز سبز ارديبهشت
هم ساعت هفت است
هم ساعت دوازده و بيست دقيقه
هم ساعت سه
و خداي من يك ساعت مچي بي عقربه دارد
باد بال زنبورهاي گرسنه
مزارع خشك آبرنگ را ورق مي زند
و بعد سفيدي مطلق
و بعد
بعثت رو شنك
با گيس سفيد و دندان شيري
و بعد اشباح زنان شبه جزيره
پاي صندوق هاي راي
و در ليست نامزدها
نام كمرنگ خدايي مؤنث
هم ساعتِ هفت است
- ساعت قرار -
هم ساعت هفتاد
- ساعت بي قراري -
هم ساعتِ سايه
هم ساعتِ تكدرخت آبرنگ
هم ساعت اسب
هم ساعت "بي سوار شايد بيايد"
هم ساعت "حتماً مي آيد"
نبض من
- كه مي نويسم -
چرخ دنده ي ارديبهشت را مي چرخاند.
پا تا زانو در سراميك
سر تا چانه در ابر صورتي انبوه
كوهي شده ام گوشه ي اتاق ، پشت ميز
اي بركت بخند!
تا دندان هايت رديف غزل شوند
آوار شو بر من با حيله ي نقره اي ات
استعمار جوان!
ميان اين همه سفيدي
از زمستان امسال من گرفته تا موهاي روزهاي آخر شاملو
من مي نويسم
تو تايپ كن
معشوقه ي حاضر بي دريغ
و تصور كن
لابه لاي سطور
تو به زنبورهاي گرسنه فكر كني
و من پشت در ايستاده باشم
با كندويي بي عسل بر پشت.