
از موسيقي اندامت
در آغوش فقير باد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
از النگوي نازكت
كه نبض ماه را مي گيرد
و تبسم ات
كه هيچگاه دير نيست
و مي تواند غزل باشد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
پشت جلد فلسفه
يا حواشي پايان نامه اي كه نمره نياورد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
از آن روز كه وضو
آستين درخت را بالا زد
و نام تو
بر ساعد پانزده سالگي اش بود.
روي سن
و نيم دايره ي مخاطبان با گوش هاي پهن
رديف مرده ي سپيدار
در محوطه ي اشرافي باز فرهنگسرا
دايره ي دستارهاي چرك و چروك
و داوود در مركز دايره ي نر
و مخاطب اصلي
پشت پنجره ي ماده ي چوبي
اجراي زنده ي رويش
براي روبه روي لطيف
و توازي سيم و رگ
براي رضاي بالاي جبار
گلوي داوود را تازه مي كند
ليواني اسطوره.