تبليغاتX
آردوشان
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
نوشتن با سه انگشت زخم
پرسش

من فقط يك جفت ابرو دارم

يك جفت ابروي  اشار ه

و سه انگشت براي نوشتن

و سي سال است ميان ضريح پرت ام قدم مي زنم

تا به زيارتم بيايي

مخاطب هزار ابروي من !

تا به زيارتم بيايي

تا شمع انديشه ات چند دقيقه بسوزد ميان  اين جمجمه ي تاريك

من فقط يك جفت ابرو دارم

براي خم نياوردن

و فقط سه ناخن  براي شكنجه.

+ هوشنگ ملکی
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
بساط
دروغ مي گفت مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود

و مجسمه اي با روكشي از فضله ي كبوتر بود

مخاطب مات زير درخت

دختري كه استخوان هايش را مي چيد روي يك دستمال ابريشم

گوشه ي پياده روهاي شلوغ

و فكر مي كرد به ابري نه ماهه

و فكر مي كرد به خودش كه داشت شبيه تيتر روزنامه هاي حوادث مي شد

دختر ي كه فكر مي كرد

دختري كه هميشه تازه بود

و استخوان هايش را سنباده مي زد و مي خنديد

و چه قدر شبيه ملائك مي خنديد

ملائكي كه اخراج مي شوند

ملائكي كه بساط مي كنند و اسم اعظم مي فروشند

و جار مي زنند:

دروغ بود مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود...

و مجسمه اي با روكشي از حيرت بود

مخاطب معاصر.

 

+ هوشنگ ملکی
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
تصوير باژگونه ي بي كرانگي
ماهي

دريايم و به چشم تو اي آبي بلند!                                  تصوير باژگونه اي از بي كراني ام  (بيات)

 

پهن زير قلاب مخاطب

                                                    " براي آنها كه خالي بر نمي گردند"

من نعش آسمانم زير پاي تو

حضرت عابر!

كلاه چركمرده ي خدايم

كه بو ي عرق اولين آفرينش را مي دهم

كلاه خدايم در دست تو فرشته ي بازيگوش!

هزار ماهيگير از من با سبد خالي برمي گردند

و تنها تو با قلاب گرسنه ات ايستاده اي

با خالكوبي  ستاره اي  بر گودي چانه ات.

 

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
تورق
پرچم

ريشه زد

در استخوان اسب

در فكر گره كرده ي رباعيات پير

 

امروز

بايد

نبايد

 

صندلي

گلويش را تازه كرد

با جرعه اي نفت

 

فردا

بايدتر

نبايدتر

 

برخاسته شدن

گذر داده شدن

از ميان هزار بيت مثنوي

با سري كه بوي صندلي مي دهد

بوي پرچم و كتاب

 

پياده بريد

و نشست زير چراغ

تا باد دشمن

دلش را ورق بزند

تا كبوترش كند.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
اين يك روياي رسمي است
دارد مي پوسد گوشه ي خشكسالي

چتر نارنجي فرشته

معناي پهن!

چگونه مي گذري از اين كوچه ي باريك سطر؟

دارد زمينه مي لرزد

و طرح دختر محلي چنگ مي زند به چارچوب قاب

چنگ مي زند به گيسوي نيمه كاره اش

*****

و اين كلبه چه قدر شبيه دل توست

اگر دنده هايت از تركه ي بيد باشد

وقتي كه باران سراسيمه مي بارد

وقتي كه پناه مي دهد مردي را با كيفش

كه لبريز اسناد مرطوب دلهره است

كه لبريز شعر است

(اين يك روياي رسمي است)

دارد سطر پوست مي اندازد روي خط زمينه

دارد گنجشك تبخير مي شود

زير نور فانوس

تشنه ي يك وجب سايه ي بال شاهينم. 

 

 

+ هوشنگ ملکی
جمعه یازدهم فروردین 1385
خورشيد مستطيلي سبز
خورشيد مستطيلي سبز

مثل خرافه مي خزد

خورشيد سبز

بر مستطيل خيس خزه

با چهار ضلع سنگي

تا حوض دروغ هايت را باور مي كند

تاريخي از قورباغه ها بساز

- سبز جامگان دو زيست -

اسطوره اي از خرچنگ ها

- سنگ ها ي جاندار صيقلي -

آب را رنگ بزن

خاك را رنگ بزن

و تنها دريچه اي  كه به روي زمين باز مي كني

خورشيد مستطيلي سبز

شاعره ي ايستاده

با چهار ضلع استخواني !

 

+ هوشنگ ملکی
جمعه یازدهم فروردین 1385
مبدا تاريخ پرستوها

از همين دفتر:

جايي ميان گهواره و تاب

در خواب موسايم

با يك رديف گريبان پاره

وآن قدر

دنبال ستاره گشته ام

كه آخرين صفحه ي تورات و اولين صفحه ي انجيلم

*********

در خواب يوسفم

با صد رديف انگشت بريده

مي چرخم ميان تعاريف گنگ

مثل گرداب

- آبي كه نمي داند جريان چيست -

مثل گردباد

- بادي كه به سمت خودش مي وزد 

و تا نوح بي جهت ادامه دارد-

مثل زليخا

- تكرار ترنج هاي تلخ -

*****

در كم سويي چراغم

چراغ

ـ مرقد منور پير

زيارتگاه شاهپرك هاي گيج -

راستي

آن ها چگونه مي رسند

به لذت فرورفتن در رنگ هاي زرد؟

*******

در شتاب غزلم

در شتاب نرسيدن به زن سيال

در خواب كودكي و باران

با چكمه و چتر

جايي ميان گهواره و تاب

*******

هميشه

فكر مي كنم

كسي طناب مي اندازد

و مرا از خواب يوسف مي رهاند.

 

+ هوشنگ ملکی
جمعه یازدهم فروردین 1385
شانه به سرهاي ژوليده
از همين دفتر: 

ساحل

ساحل

آنجا

كه پاروها فلج مي شوند

و قايق ها مي ميرند

-------------

آنجا

كه خاك به استقبالت مي آيد

و تو را از تعليق دريا مي گيرد

--------------------

ساحل آلياژ مرگ و ردپاست

---------------

آنجا

كه تشنه با ساعد صدف

آغوش استخواني ات را

به آسمان گشوده اي

و آرام آرام

خداي مرا مرواريد مي كني. 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه دهم فروردین 1385
ستاره روي دوش سايه
آفتاب افتاد روي شانه ي كرشمه كه به شكل تو راه مي رفت

راه نمي رفت،راه مي رفت

و مي مرد خيابان زير حجم سنگين موزوني

سايه ي ستاره به دوش من!

بنشين روي نيمكت نيمه خالي مردي

كه هزار و يك مرتبه مغرب است

ته نشين شو در رگ همين مرد

كه دارد غرق مي شود در يك مقاله ي سياسي

غرق مي شود در يك نيم صفحه ي رنگي

غرق مي شود در يك روزنانه ي كم عمق

تو نمي نشيني ، مي نشيني

براده ي فرشته !

روي نيمكت نيمه خالي مغرب. 

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه دهم فروردین 1385
شعر زير پنجه ي مناسبت
رگ هايت پر از ابريشم مايع

بهار كوچك كهنه!

بهار تكرار!

سرود نحيف مرده در حنجره ي قناري!

مزاحم مرگ يكدست!

مزاحم سفيدي!

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه ششم فروردین 1385
خطوط بي اعتبار
دو خط چوبي متقاطع

- مترسك -

در زمينه ي برهوت

 

دو خط مثلاً ترسناك

دافعه ي شديد مزارع زرد

املاي غلط فاسله در مشق درهم گندمزار

اما چه مي شود كرد؟

با گندمي كه در خواب گنجشك مي رويد

با دسته ي سارهاي قاطع

و استخوان  برهنه ي كبوتر

و دو خط بي اعتبار متقاطع.

+ هوشنگ ملکی