
كه هنوز پرنده كتابم را نخوانده است
كه هنوز خدا بالاست
و فرشته ي كمرنگ من كز مي كند كنار جبروتش
كه باد مي وزد و
دست من هنوز اينجاست
زير چانه ي خودم
كه هنوز كفش اقليما ـ خواهرم -
از پوست نارنج نيست
از پوست گاوهاي شهيد هند است
كه سم جوهري قاطرها
پاي عهدنامه هاست
زير چانه ي حقوق و فلسفه
عيب از من است
كه هنوز كاغذ سفيد هست
ـ قله هاي فتح نشده ي برفگير -
و عيب از من است
كه عصاي آبي ام را به موسي قرض داده ام.
در حاشيه ي جامعه ي ادبي
و شعر بي مجوز مي سازم
با چند واژه ي زنگ زده ي حلبي
براي خودم و عيالم و دخترم
از باد و باران
از مار و مور و مأمور مي ترسم
از زمان بگريزي و بايستي
از بودا بوداتر شوي
پلك نزني
و بلدرچين بي جفتي در لابه لاي گيوه هايت لانه كند
بايستي
با جمجمه ي داغ
زير آفتاب مايل به عمود
و شك شكوفه كند
و چوپان سنگي "گله بردينه " ي برزول باشي.
كه هنوز باد رايگان مي وزد بر من
بالاي اين مثلث سفيد
ـ دماوند ـ.
روي پيشاني بند دختران معترض
و روي پوست درختان حوالي دانشگاه
و زير لب
وزير كلاه سربازها
و روي تيغه ي تبرهاي درخت مذهب.
آشور:تعريف شما از شعر چيست؟
ملكي:شعر مي تواند يك امكان باشد ، امكاني براي پرنده شدن،انسان بودن ،خدا شدن ،شعر مي تواند نوسان باشد،نوساني ميان زيبايي و رنج،دين،كسي كه دوستش داري و كلمه. شعر،حجمي است تعريف گريز و به طور كلي هنر. تعريف شعر مساوي است با ديوار كشيدن دور خدا و يا هر شئ انتزاعي ديگر.شعر هماغوشي خودآگاهي و ناخودآگاهي است با يك زبان مست.شعر، دريچه است و منشوري كه انسان را تجزيه مي كند به عشق،به نفرت،به سردر گمي،به پوچي و اميد و... شعر دريچه اي است به پارادوكس، و شعر از نظر گاه من اصلاً مقدس نيست،اصلاً آسماني نيست،آيينه اي است از انديشه ي شاعر و شاعر به هيچ وجه الوهي نيست.
شاعر كسي است كه از عمق اشياء مي گذرد و با محيط و تاريخ ، فلسفه، اسطوره و موجودات حاضر و غايب هم حسي...
دختري كه هزار بار همسايه ي خودش بود
و در ركعت آخر عشاء
به هماغوشي ناهيد و ماه فكر مي كرد
سراپا انتزاع خالص بود
پنج دكمه ي نيلي كه به روي ماده گشوده بود
چگونه مي شد گذشت
از اين دختر
- از اين گردنه ي برف گير شبانه -
در كولاك كرشمه و طلب
سراپا همسايه ي خودم بود
نفس نفس مي زد
پياده خودش را رسانده بود به سي و دو سالگي من
اين بوته ي آفتابگردان بيست و نه ساله
از حوض اندوه شيطان وضو گرفته بود
و گونه هايش رسوب نمك
و با من به ركعت پنجم عشاء فكر مي كرد.
يك ساعت خلوت عمود بر ماضي و مضارع
يك ساعت پوشيدن پوست نخل
نخلي كه هنوز به موازات سربازهاي فراري
خواب جنگ مي بيند
نخلي كه با احتياط ريشه مي زند در ميادين مين
ماه روي اولين نيمكت زمين
خيره بر يادگاري حوا با غلط املايي
ماه روي نيمكت، تو پشت ابر
و من كه با احتياط ريشه مي زنم در قصيده
اي ترس سبز كمرنگ پشت احتياط !
سوسوي مرگ!
نوسان آري و نه!
اين صور پاسبان است يا سوت اسرافيل
كه شب را به پنج قسمت مساوي تقسيم مي كند؟
فقط يك ساعت خلوت با خودم زير نور نيمكت
يك ساعت بدون كلمه
يك ساعت بدون اقتصاد و سياست
يك ساعت بدون خدا.
كلاه مخملي ات كو؟
بانوي معنا!
بنويس مرا
كه مهياست بوف و خلسه ي تاريك- روشن درخت
سنگفرش كلمه
و دلهره ي مطبوع قبل از سرايش
استعاره مي تابد بر تكه هاي درشت وضوح
بر آخرين درخت مجرد
مي تابد بر شيشه ي ارتفاع
مي تابد بر سيزده ساعت بعد از بوف
بانوي معنا كلاه غايبت كو؟
جمله اي بافته ام از فلسفه و سنجاقك تازه
روي صندلي سيال روايت
گيسوي غزل پيچيده بر باتوم
استخوان محالت كو؟
باد فخيم نوزيده بر كلاه مخملي معنا
شكل بهشتي طوفان!
در دست معشوق رهاي من
روي صندلي راحتي كنار شومينه
و عرق نشسته لاي انگشت مخاطب و
زير ابروي طرح روي جلد
- اين روزها " هوا بس ناجوانمردانه" مطبوع است
( طرح مي خندد ).
كه كفش فرشته خاكي است
كه خاك هفت آسمان مهلت است
و افسار متن در دست تاول تازه است
در ليست قفس هاي تودرتو
رو به روي اسم قناري توست
پنج غ متوالي
عمارت آبي!
مهلت زير پلك
سايه ام به ديوار غايبت!
پنج گندم
و چند پياله بحث داغ
روي ميز منجمد
خورشيد پشت چند تكه تعريف بي اساس
از استخوان و باتوم
تا انجمن شبانه ي آفتابگردان و فانوس
از قيچي و جمعيت كلمات
وجيغ سايه ي آزادي زير سايه ي كُند
پنج جو
پنج گندم
حالا گندم منم يا تو؟
دختر روبه رو!
روييده روي صندلي پرسش!
خورشيد مي خندد پشت تعاريف تاريك
دور ارغواني روي ميز سرد
دور نگاه و تفاوت زيبا
دور هر كسي يك پياله
دور تعريف دوباره از گندم از جو
و خورشيدي كه مي ايستد گوشه ي ميز
مايل بر صداي شيشه و جيغ.