تبليغاتX
آردوشان
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
عصاي آبي
عيب از من است

كه هنوز پرنده كتابم را نخوانده است

كه هنوز خدا بالاست

و فرشته ي كمرنگ من كز مي كند كنار جبروتش

كه باد مي وزد و

دست من هنوز اينجاست

زير چانه ي خودم

 

كه هنوز كفش اقليما ـ  خواهرم -

از پوست نارنج نيست

از پوست گاوهاي شهيد هند است

كه سم جوهري قاطرها

پاي عهدنامه هاست

زير چانه ي حقوق و فلسفه

عيب از من است

كه هنوز كاغذ سفيد هست

ـ قله هاي فتح نشده ي برفگير -

و عيب از من است

كه عصاي آبي ام را به موسي قرض داده ام.

 

 

+ هوشنگ ملکی
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
حاشيه
من سيگار مي كشم

در حاشيه ي جامعه ي ادبي

و شعر بي مجوز مي سازم

با چند واژه ي زنگ زده ي حلبي

براي خودم و عيالم و دخترم

از باد و باران

از مار و مور و مأمور مي ترسم

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
زيرآفتاب مايل به عمود
بايستي و بايستي و بايستي

از زمان بگريزي و بايستي

از بودا بوداتر شوي

پلك نزني

و بلدرچين بي جفتي در لابه لاي گيوه هايت لانه كند

بايستي

با جمجمه ي داغ

زير آفتاب مايل به عمود

و شك شكوفه كند

و چوپان سنگي "گله بردينه " ي برزول  باشي.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
تك گويي يك پرچم سه رنگ
شكر!

كه هنوز باد رايگان مي وزد بر من

بالاي اين مثلث سفيد

ـ دماوند ـ.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
اين شعر اتفاق افتاده است
" مرا توبي سببي نيستي"

روي پيشاني بند دختران معترض

و روي پوست درختان حوالي دانشگاه

و زير لب

وزير كلاه سربازها

و روي تيغه ي تبرهاي درخت مذهب.

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
زبان خود به گونه اي هدف است
مصاحبه از محمد آشور

آشور:تعريف شما از شعر چيست؟

ملكي:شعر مي تواند يك امكان باشد ، امكاني براي پرنده شدن،انسان بودن ،خدا شدن ،شعر مي تواند نوسان باشد،نوساني ميان زيبايي و رنج،دين،كسي كه دوستش داري و كلمه. شعر،حجمي است تعريف گريز و به طور كلي هنر. تعريف شعر مساوي است با ديوار كشيدن دور خدا و يا هر شئ انتزاعي ديگر.شعر هماغوشي خودآگاهي و ناخودآگاهي است با يك زبان مست.شعر، دريچه است و منشوري كه انسان را تجزيه مي كند به عشق،به نفرت،به سردر گمي،به پوچي و اميد و... شعر دريچه اي است به پارادوكس، و شعر از نظر گاه من اصلاً مقدس نيست،اصلاً آسماني نيست،آيينه اي است از انديشه ي شاعر و شاعر به هيچ وجه الوهي نيست.

شاعر كسي است كه از عمق اشياء مي گذرد و با محيط و تاريخ ، فلسفه، اسطوره و موجودات حاضر و غايب هم حسي...  


ادامه‌ی مطلب
+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
ركعت پنجم عشاء
سرا پا ابر

دختري كه هزار بار همسايه ي خودش بود

و در ركعت آخر عشاء

به هماغوشي ناهيد و ماه فكر مي كرد

سراپا انتزاع خالص بود

پنج دكمه ي نيلي كه به روي ماده گشوده بود

چگونه مي شد گذشت

از اين دختر

- از اين گردنه ي برف گير شبانه -

در كولاك كرشمه و طلب

 

سراپا همسايه ي خودم بود

نفس نفس مي زد

پياده خودش را رسانده بود به سي و دو سالگي من

اين بوته ي آفتابگردان بيست و نه ساله

از حوض اندوه شيطان وضو گرفته بود

و گونه هايش رسوب نمك

و با من به ركعت پنجم عشاء فكر مي كرد.

+ هوشنگ ملکی
جمعه دوازدهم اسفند 1384
يك ساعت بدون خدا
فقط يك ساعت خلوت با ماه زير نور تو

يك ساعت خلوت عمود بر ماضي و مضارع

يك ساعت پوشيدن پوست نخل

نخلي كه هنوز به موازات سربازهاي فراري

خواب جنگ مي بيند

نخلي كه با احتياط ريشه مي زند در ميادين مين

ماه روي اولين نيمكت زمين

خيره بر يادگاري حوا با غلط املايي

ماه روي نيمكت، تو پشت ابر

و من كه با احتياط ريشه مي زنم در قصيده

اي ترس سبز كمرنگ پشت احتياط !

سوسوي مرگ!

نوسان آري و نه!

اين صور پاسبان است يا سوت اسرافيل

كه شب را به پنج قسمت مساوي تقسيم مي كند؟

 

فقط يك ساعت خلوت با خودم زير نور نيمكت

يك ساعت بدون كلمه

يك ساعت بدون اقتصاد و سياست

يك ساعت بدون خدا.

 

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
شكل يهشتي طوفان
استعاره مي تابد بر متن منجمد

كلاه مخملي ات كو؟

بانوي معنا!

بنويس مرا

كه مهياست بوف و خلسه ي تاريك- روشن درخت

سنگفرش كلمه

و دلهره ي مطبوع قبل از سرايش

استعاره مي تابد بر تكه هاي درشت وضوح

بر آخرين درخت مجرد

مي تابد بر شيشه ي ارتفاع

مي تابد بر سيزده ساعت بعد از بوف

بانوي معنا كلاه غايبت كو؟

جمله اي بافته ام از فلسفه و سنجاقك تازه

روي صندلي سيال روايت

گيسوي غزل پيچيده بر باتوم

استخوان محالت كو؟

باد فخيم نوزيده بر كلاه مخملي معنا

شكل بهشتي طوفان! 

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه هفتم اسفند 1384
زمستان83
كتاب زمستان

در دست معشوق رهاي من

روي صندلي راحتي كنار شومينه

و عرق نشسته لاي انگشت مخاطب و

زير ابروي طرح روي جلد

- اين روزها " هوا بس ناجوانمردانه"  مطبوع است

( طرح مي خندد ).

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه هفتم اسفند 1384
« غ »
سايه ام به ديوار خامت!

كه كفش فرشته خاكي است

كه خاك هفت آسمان مهلت است

و افسار متن در دست تاول تازه است

 

در ليست قفس هاي تودرتو

رو به روي اسم قناري توست

پنج غ متوالي

عمارت آبي!

مهلت زير پلك

سايه ام به ديوار غايبت!

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه هفتم اسفند 1384
تفاوت زيبا
پنج جو

پنج گندم

و چند پياله بحث داغ

روي ميز منجمد

خورشيد پشت چند تكه تعريف بي اساس

از استخوان و باتوم

تا انجمن شبانه ي آفتابگردان و فانوس

از قيچي و جمعيت كلمات

وجيغ سايه ي آزادي زير سايه ي كُند

پنج جو

پنج گندم

حالا گندم منم يا تو؟

دختر روبه رو!

روييده روي صندلي پرسش!

خورشيد مي خندد پشت تعاريف تاريك

 

دور ارغواني روي ميز سرد

دور نگاه و تفاوت زيبا

دور هر كسي يك پياله

دور تعريف دوباره از گندم از جو

و خورشيدي كه مي ايستد گوشه ي ميز

مايل بر صداي شيشه و جيغ.

+ هوشنگ ملکی