هر شعر زلزله اي است كه پارادايم هاي ما را مي لرزاند ، زلزله اي كه آباداني مي آورد ، مقاومت در برابر شعر و نيرويي كه بر باور ما وارد مي كند مقاومتي سخت بي نتيجه است .
فرم ناهمگون شعر با فرم هايي كه از قبل تجربه كرده ايم اولين لرزش را ايجاد مي كند . خودمان را در برابر يك غيرممكن حس مي كنيم و دنبال راهي براي غلبه بر آن هستيم ، هر كلمه و تركيب ، استعاره ، ايماژ و ... منفذي است به دنياي رمز ـ و نه معما ـ . شعري كه زلزله ايجاد نمي كند يك چيز اساسي كم دارد ، عنصري كه هیچ ترفند زباني و معنايي نمي تواند حفره اش را بپوشاند . آن عنصر تعريف گريز ، عنصري كه پريده است و محسوس نيست و در عين حال محسوس است ، عنصر زلزله آفرين ، عنصري كه از كنار قلم منتقد مي گريزد ، عنصري كه با تجزيه ي شعر نمي شود آن را لمس كرد ، عنصر هزارو يكم ، عنصري كه هر نامي را برايش برگزينيم با مسئوليت خودش از زير چنين نامي شانه خالي مي كند ، عنصري كه در تقدير زبان است ، در مويرگ كلمات و نحوي كه از نو بنا كرده ايم .
عنصري كه بودنش را نمي شود اثبات كرد ، نبودنش را هم . اما بود و نبودش زير پوست كلمات حس مي شود ، همان عنصر زلزله آفرين ، عنصري كه جمجمه را تكان مي دهد ، مفصل را مي لرزاند ، دل را و عقربه ها را تكان مي دهد و مخاطب را بدل مي كند به درخت ، به تك درختي كه ريشه مي زند در شعر و نمي رود ، ريشه مي زند درشعر و پلك نمي زند ، ريشه مي زند در شعر و بي تئوري شروع مي كند به روييدن در فضايي كه از قبل نبود و با شعر آفريده شد . فضا و مغناطيسي كه فقط آن شعر و نه شعر ديگري ايجاد مي كند .
اگر شعر من و تو اين فضا و مغناطيس راايجاد نمي كند ـ با اين كه با تئوري هاي هنر مدرن تا حدودي آشنا هستيم ـ اشاره اي است به تقطير آن عنصر كمياب و ...
شاعران به چه كار مي آيند ؟ ( هايدگر )
شاعران به چه كار مي آيند اگر موج نيافرينند ؟ اگر به زبان نتازند ؟ اگر با زندگي روي خط راست كنار بيايند ؟اگر دست روي دست بگذارند و گنجشك ، گنجشك بماند ... ؟