تبليغاتX
آردوشان
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
عنصر غایب
عنصر غايب

هر شعر زلزله اي است كه پارادايم هاي ما را مي لرزاند ، زلزله اي كه آباداني مي آورد ، مقاومت در برابر شعر و نيرويي كه بر باور ما وارد مي كند مقاومتي سخت بي نتيجه است .

فرم ناهمگون شعر با فرم هايي كه از قبل تجربه كرده ايم اولين لرزش را ايجاد مي كند . خودمان را در برابر يك غيرممكن حس مي كنيم و دنبال راهي براي غلبه بر آن هستيم ، هر كلمه و تركيب ، استعاره ، ايماژ و ... منفذي است به دنياي رمز ـ و نه معما ـ . شعري كه زلزله ايجاد نمي كند يك چيز اساسي كم دارد ، عنصري كه هیچ ترفند زباني و معنايي نمي تواند حفره اش را بپوشاند . آن عنصر تعريف گريز ، عنصري كه پريده است و محسوس نيست و در عين حال محسوس است ، عنصر زلزله آفرين ، عنصري كه از كنار قلم منتقد مي گريزد ، عنصري كه با تجزيه ي شعر نمي شود آن را لمس كرد ، عنصر هزارو يكم ، عنصري كه هر نامي را برايش برگزينيم با مسئوليت خودش از زير چنين نامي شانه خالي مي كند ، عنصري كه در تقدير زبان است ، در مويرگ كلمات و نحوي كه از نو بنا كرده ايم .

عنصري كه بودنش را نمي شود اثبات كرد ، نبودنش را هم . اما بود و نبودش زير پوست كلمات حس مي شود ، همان عنصر زلزله آفرين ، عنصري كه جمجمه را تكان مي دهد ، مفصل را مي لرزاند ، دل را و عقربه ها را تكان مي دهد و مخاطب را بدل مي كند به درخت ، به تك درختي كه ريشه مي زند در شعر و نمي رود ، ريشه مي زند درشعر و پلك نمي زند ، ريشه مي زند در شعر و بي تئوري شروع مي كند به روييدن در فضايي كه از قبل نبود و با شعر آفريده شد . فضا و مغناطيسي كه فقط آن شعر و نه شعر ديگري ايجاد مي كند .

اگر شعر من و تو اين فضا و مغناطيس راايجاد نمي كند ـ با اين كه با تئوري هاي هنر مدرن تا حدودي آشنا هستيم ـ اشاره اي است به تقطير آن عنصر كمياب و ...

شاعران به چه كار مي آيند ؟ ( هايدگر )

شاعران به چه كار مي آيند اگر موج نيافرينند ؟ اگر به زبان نتازند ؟ اگر با زندگي روي خط راست كنار بيايند ؟اگر دست روي دست بگذارند و گنجشك ، گنجشك بماند ... ؟

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
سفيد سوخته
خط هلاك افتاده كنار پياده رو

موساي گله -رها در مزارع توهم

سفيد سوخته

تكرار خطوط افتاده از لبه ي هندسه بر بي نظمي خاك

تمام ذهنم را مي گذارم ميان كاسه اش و مي روم.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
كلاهي كه روي ابروست
كلاهي كه روي ابروست

مگر مرگ چه ايرادي داشت ؟

كه از من نپذيرفتي

مني كه دلم زير لباس وظيفه با تو بود

مني كه سبز لجن بودم

ـ آلياژي از سهراب و اسفنديار -

من خودم را نشانه رفته بودم آن شب

ماه را

و كمي از مادرم را

نترس آهو!

نترس ماه لاغر!

دارد گلوله ي قرمز زير زبان خودم سرد مي شود

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
لذت
درست وسط دو پستان ترشش

دو بوته انگشت روييد

دو بوته انگشت گلي

روي ميز كار

مجسمه ي نيمه كاره ي خيس.

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
پلان
سنجاق قفلي و

يك مربع سبز پارچه اي پر

از خطوط در هم سيد

روي شانه ي پنج سالگي

و آستين خيس از اشك و آب دماغ و عرق

آفتاب عمود و

سايه ي كوتاه من

سايه ي مگس هاي مومن

و دايره ي دقيق طواف.

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
كمال
مشكل

همين خنده هاي به موقع توست

كه مي ماسد گوشه ي راست بالاي كاغذ من

و مصراع اول غزل مي شود

تو حذف مي شوي و من چند دقيقه بعد

مي رسم به گوشه چپ پايين كاعذم

من به كمال رسيده ام

شده ام يك گاو شيرده بي اختيار

روزي بين ۱۲تا ۱۵كيلو شير پرچرب مي دهم .

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
استوانه هاي عميق و لابد معاصر
خانم!

اين تيشه اين كوه را نمي كند

قلم نظامي شايد!

و قلم مي تواند خدا را بتراشد

قسم به قلم و آنچه كه مي تراشد

 

خانم !

خم شو بر اين استوانه ي عميق

گيسوي گرم تو مي تواند

خم شو بر اين حماسه ي اسير

و قسم به گيسوي تو و آنچه كه مي رهاند.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
دازاين
و دو گربه ي آبي مات

موزائيك هاي قرمز را مي ليسند

و ماه نخ نما مي تابد

از زير چادر نازك

و ابرهاي مشبك خسته كه نيستند

وآب شور

و سر گل آلود من ميان زنبيل زني كه مي رود.

+ هوشنگ ملکی
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
دست
دست بي توقع و بي النگو

دستي كه خود لمس است

و زير هر ناخن بي لاكش

سيمان كوچه اي بن بست

دست

دستي كه ادامه اش كتف فرشته است

متبرك به خال درشت انفراد

استخوانش نهال پذيرش

و سمت بهشت ماسيده روي انگشت اشاره اش

دست

كه مرجع است

مزمزه ي قبل از فصل برهنگي

مقتداي نوازشگران نازك

دست

جامدي كه جاري است

و نبض دنيا با نبض نامنظم اش تنظيم مي شود .

+ هوشنگ ملکی
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
فرشته ي عصبي
من مي رويم تا عصا شوم

فقط عصا

فقط عصاي اين فرشته كه دارد پير مي شود

در زير سايه ي نخ نماي من

فقط رو به روي اين پنجره مي رويم

كه خدا دارد اين پنجره

خداي نازك زردي

خداي نازك زردي كه قرص مي خورد

خيره مي شود به هيچ جاي جهان

من مي رويم تا عصاي مارياي خودم شوم

فرشته ي خميده بر شعر

فرشته ي عصبي .

+ هوشنگ ملکی
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
سه دوباره ي قرمز
و يك دوباره بچكان

روي دو زانوي بن بست

و يك دوباره ي ديگر

روي تيغ حجامت

روي گرده ي درخت

و يك دوباره روي عنوان باد

و سه دوباره ي قرمز

در دهان كودك خاك .

+ هوشنگ ملکی
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
گزارش دوم
يكي دوباره با كفش هاي گلي آمده تا نصفه هاي شعر هاي فخيم

يكي كه نحو و واژه و معنا را شكسته است

اين بت شكن بيكار كيست؟

كه هر شب مي آيد و مي شكند

و اين تبر زنگ زده را جا مي گذارد روي شانه ي من و مي رود

يكي دوباره با كفش هاي گلي من رفته نصفه هاي فرش آبي خدا

يكي دوباره چيز شكسته است.

+ هوشنگ ملکی
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
زاويه
نقاله ي سربي درياچه ي جامد

هزار مرغابي تا ران در كريستال

با بال هاي مساوي

زواياي مساوي

و خورشيد بيهوده مي تابيد بر تابلوي بي خورشيد.

+ هوشنگ ملکی
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
وكيل مدافع شاعران
قناري ها دوره نمي بينند

مجوز نمي گيرند

و مي خوانند

قناري ها احمق اند ،بي شعورند

به قانون احترام نمي گذارند

در عوض شاعران مؤدب اند

به قانون احترام مي گذارند

ناخن هايشان را سر موقع مي گيرند

سر موقع هم مي ميرند

پس نتيجه مي گيريم:

"شاعران بچه هاي خوبي هستند"

+ هوشنگ ملکی
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
مسافر مايع
از چيز و چيز و چيز

راه افتاد

تا برسد به هيچ عزيز

تا برسد به عرياني مضاعف

تا برسد به يك صفحه ي سفيد

مسافر مايع

 -فيلسوف-

يك راه هزار شاخه ي بي فلش

با يك سبد انگشت اشاره ي درهم

تو  به جاي من!

به كجا مي رسيدي؟

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
فقطي ميان دو پستان سوخته
من هنوز هم ناگهانم

تشييع تابوت خالي ام

مسح صحيح انگشتي روي ريشه ي ماه

فافاي فانوسم

ميان دو پستان سوخته ات

من فقطم

فقطٍ يك دلهره ي موقت

فقطٍ شك.

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
باد نمي وزد
باد نمي وزد

قدم مي زند

سوت مي زند

كوزه را مي غلطاند ميان ذهن خيام و مي رود

نمي رود

مي نشيند و نفس تازه مي كند

روي نيمكت

زير حباب يك رباعي روشن

 

باد نمي وزد

حال مي كند.

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
طرحي بدون مدل
و تو با عينك آبي

فرشته ي كمرنگ با كمي هاشور !

و تو با عينك تلخ

درياي خانگي

مزاحم زيبا!

دروغ نشسته ي روي صندلي!

واقعيت پشت در !

با صداي پاي تو از مرگ پريدم.

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
مرگ "براي انها كه باهيچ ترفندي زيبا نمي شوند"
تو با گل اگر بيايي

عزرائيل ميخكي

اي قبل بعد از بعد!

ليوان پر از خاكي

ساقي صورتي دير

با اين كلاه حصيري جلف !

تلفظ شو

بر لب چوبي در

اي فحش بلند قامت

كه هزار و يك مرتبه ميخكم !

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
پيشاني بي ابر
زيبايي

- ريگي كه افتاد ميان نگراني

درست وسط دايره ي قهوه اي

درست وسط مردمكش-

زيبايي بعد از تب

زيبايي بعد از بشقاب،ليوان،قرص

زيبايي بعد از خواندن غزل هاي بي قافيه

زيبايي بعد از خزه

زيبايي پيشاني صاف حوض

زيبايي بعد از گردنبند پاره ي مرواريد

روي گونه ي گرانيت

زيبايي پيشاني بي ابر.

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
چندجمله برای چاپ
و غول با قلم نقره كار

از خواب سه ماهه پريد و نوشت:

" مرداب و قورباغه و لجن"

و چند جمله براي چاپ

وچند جمله براي سانسور.

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
نيستي كه بيوه باشي!
بي درنا و ميخك وغزل

بي قلم و بي نوازش و بي لبخند

بايستم روي يك پاي اعتقادم هشتاد سال

كه تو پشت تپه اي!

كه سرسام مثنوي بگيرم و

يك قنوت بلند حنايي

كه باد بوي گيسوي بيوه ات را بياورد؟

من هنوز هم فكر مي كنم درخت نيستم

درختي كه روي يك رانش مي رويد.

 

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
چرا هر هفته بايد يك دوشنبه داشته باشد
تو هر دوشنبه مي آيي پشت اين ميله ها و

يك تكه از آسمان خشك نهاوند را

ريز ريز مي كني براي اين گنجشك ميانسال و مي روي

 

تو هر دوشنبه نمي آيي!

مي باري!

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
پله هاي شفاهي

با چراغ قوه مي روي

به گذشته ي تاريك من

مي روي به قلعه هاي نمناك متناقض

و چند پله پايين مي روي

تا برسي به مجسمه ي زنگ زده ي مسين

و هي فوت مي كني

سوهان مي كشي

سنباده مي كشي

آه مي كشي. 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه بیستم بهمن 1384
مرگ چوپان
دايره مي افتد پشت هشت هاي سنگي

ترسيم مي شود روي برف

منحني گرسنگي گرگ ها

بره ها براي چراي منحني نرفته اند.

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
ماريا
ماريا

يك سايه ي بي درخت نيست

يا خاتون مقطر بطري هاي غزل

روي طاقجه هاي هلالي تفنن

خواب نيست

اعجاز بيداري هم نيست

"حوري تكلم بدوي"؟ نه نيست

مادر روشنك هم نيست

هيجان نيست

لبخند بلند دريا به ماه نيست

مكث ميان ثانيه ها و تقويم دقيق تذكر هم نيست

اصلا ليست بلند بي نهايت چيزها نيست

او تركيب نادري از زن و قناري و آهوست

او اغراق عزيز من است.

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
دوديگر ساكت
ما دو ديگر سفيديم

بر ديگري آبي

دو ديگر ساكتيم

بر دو صندلي سخنگو

در محضر اين ميز شيشه اي پهن

اشاره هاي نيمه كاره ايم

به جمعيت پياده رو

از ابروي نازك يك كولي

 

عود نيم سوخته ي ترديديم

لابه لاي دندان ابر

كه بيافرينيم يا نه؟

ماريا!

صندلي ها را ببريم بيرون

زير ريشه ي ستاره

امشب اولين شب از آلياژ فصل هاست.

 

 

 

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
طناب جرقه
دست در طناب زخم

مي ترسم از ارتفاع واز پله به توان سال

توعسل و انگشتي!

من مرد روياهاي تور و گيپور

مي ترسم از ارتفاع

 

دست در طناب جرقه

من نعش خورشيدم روي صندلي منظومه.

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
حدس و كمي محال
باز كه مي كنم كاش

يك موزائيك خلوت باشد هديه ات

كه شلوغ شلوغم و

اشغال سار وگنجشك

عزيز!

مرا ببر به ساحل يك ليوان آب خنك.

 

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
دایره ی آهو (2)
تا من مدادم را از جیب کتم در در بياورم

اتفاق افتاده است ميان دايره ي جمعيت

جيغ ها كشيده شده اند

من مي تازم به واقعيت تا شعرم را بنويسم

"...آهو ميان دايره زاييد

كنار پياده رو

و بره اش را سپرد به من غريب و مرد

من شاعر هشتمم".

+ هوشنگ ملکی