تبليغاتX
آردوشان
پنجشنبه سوم مرداد 1387
امضای تحویل سال

پا می کوبد بر بامت

سوال سفید

گیس ات را می پیچی به شال سوال

منیژه ی پایین !

خودت را تحویل سال می دهی

تحویل سایه ی زردِ «بفادار»

-شبحی که پشت تمام بام های جهان ایستاده است

با شال آبی اش

و سوت می زند

روی هجری شمسی راه می رود

روی تمام قطارها با شال قرمزش

روی تمام پاسگاه ها با شال سبزش

شبحی که قلاب می اندازد وسط سفره های هفت سین-

 

پا می کوبد بر بیست و نهم اسفند

سوال منتشر

گره می خورد گوشه ی شال زرد

دو گردوی ملتهب

منیژه دست می کشد بر یقه ی باز پیرآهن کلوش.

 

 

 

 

 

 

 

 
+ هوشنگ ملکی
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
کارنامه
خودت را می چینی کنار هم
می بینی بیشتر شوهر بوده ای تا شاعر
مرتبِ مرتب

به هم بریز مرا کلمه!
بالا ببر مرا از تب خودم

(این ها نوشته های یک شاعر درجه سوم است
من فکر نمی کنم
حتا اگر در هاون کوبیده شود
از استخوان اش شمعدانی بروید)

 
+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
پرانتز نیمه باز
داشتی غضروف ساقه را می جویدی

و نبض زرتشت در دهانت  می زد

که باران گرفت

فرصت رضایت را از تو

 

کجای نوشته می شود پرانتزی کند

برای دختری که خودش را ریخته در یک لک لک مرده

و افتاده روی دوش روایت

تو غضروف گردن یک لک لک را جویده ای

گردن نیم بسته ی بلند یک رمان را

که لُخت نوشته شدن بود.

 
+ هوشنگ ملکی
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
مه

کبکی می لنگد در عصایش

پیامبر آدم برفی ها

کاجی می کشد بر صلیب استخوان خودش

صورت اش را پرت می کند میان دایره ی مِه

چیزی می افتد بر نمی افتدِ محتمل

سفیدی می نشیند بر سفیدی

در این فرصت است که احتمال، احتمال را می بوسد ، بغل می کند

بهمن خودش را می کَند از متن سفید

به راه می افتد

رود سرد سرود و

جوی قرمز دانشجو

امنیه ها وضو می گیرند از جوی مفت

اقتدا می کنند به مِه

دانشجو صورت اش را پرت می کند میان سفیدی

برای کبک ها و آدم برفی ها و راویان بی صورت.

 

 

 
+ هوشنگ ملکی
شنبه یازدهم خرداد 1387
محل عبور عابر دیوانه

 

اشهدُ انَّ تو رسول تصادفی 

ختم روزگار تک مفصلی                                       برای سجاد گودرزی 

شلتوکی که کوبیده می شوی در اذان کفر            و هیهات اش از نشستن

گیسو به شانه ی زخم می دهی

که خم شده زیر بافه ی شالی

جیغی که هفت مرتبه می چرخی در تصادف

در تصادف اول تن ات با تن

 

من

که باز نکرده ام شال خیس آزفنداک را از کمرت

عابر سیاه و سفید در سیاهه ی مسیرها !

( راستی عزیزمی! تو مسیر دست سایه ی مرتضا رو ول نکنی)

تویی که زانو می زنی با مفصل پنجم ات

سجاده را زخم می کنی

سایه ات را مهیای تصادف با من.

+ هوشنگ ملکی
جمعه سوم خرداد 1387
دواندن یک شغال تا کلیله

 

 

یا تخته سنگ!

امروز عصر

بوَز به بی وزنی این متن

که دارد سفیدی پستان کتیبه را می جود

 

پرتاب شو

که یک جریان شیرین دارد نوشتن در عصر غایب

 صیقلی شو! در رودی که از بستر من می گذرد

پرتاب شو در متن گل آلود

 

نمی نویسم

فقط شغالی را می دوانم تا کلیله

قلم تیز می کنم برای زفاف با کلمه با لباس ماندیگل

من در هیچ عصری نمی نویسم

 

در آیینه بتکان عصر ِخودت را

چسبیده نعش یک شاهپرک دستمالی

گوشه ی پستان ات

حضرت جامد!
+ هوشنگ ملکی
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
نیم نگاهی به «دازاین»
تصویر ،گسست،واقعه

مسعود کبگانیان

 

شعر به مثابه ی رویکردی به وقایع نیست که در چیدمانی تصویری کنار هم به شکلی واحد دست پیدا کند و هم نمی تواند از خلق تصاویر به مثابه ی رسیدن به وقایعی عاجز باشد . آنچه که رسیدن به معنای عام در نظر گرفته می شود در شعر جایگاهی استعمالی دارد که گوهر آفرینش به کلی با آن ناسازگار است . تصویر در شعر که با کلمه هایی از پیش اندیشیده باشد نه تنها تصویری کشف شده از زبان نیست که دوباره سازی یک سری انگاره های تلفیقی ست که در نهایت می توانند زیبا باشند اما از خلق عاجز و ذهن مخاطب درگیر ساخته ی از پیش نیندیشیده نمی شود . آنچه که تصاویر در شعر را تنزل می دهد این است که رویکردی تصاویری داشته باشند . شاید قبل از پرداختن به شعر« دازاین» بایستی مفهوم این حرف را بشناسیم . به نظر من تصویری که رویکردی تصویری داشته باشد نمی تواند از امکانات دیگر که مهمترین آن ها خوانش های متعدد باشد بهره ای ببرد . یک تصویر زیبا در نهایت یک تصویر زیباست که نمونه ی مادی یا ذهنی تاریخی آن را به وضوح درک می کنیم . تصویر اگر بار کشیدن چیدمانی داشته باشد که یک سری چیزها را به ما نشان می دهند که ما به درک درستی از شکل ها برسیم نمی تواند فراتر از تصویر حرکت کند . ما در نشانه های تصویری که پیش رو داریم وارد دنیای تصویری می شویم و همه چیز را اگر هم درک نکنیم به پرتاپی دیگرگونه نمی رسیم . در ابتدای بحث گفتم که شعر به مثابه ی رویکردی به وقایع نیست ولی چیزی هم هست که در جمله ی بعد به شگرد آن اشاره کردم که شعر نمی تواند از کشف آن عاجز باشد . پس تصویر اگر نتواند خوانش هایی دیگر را برانگیزد ...


ادامه‌ی مطلب
+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
خوانش مضاعف
کجای این جمله را می بوسی؟    برای مسعود کبگانیان
فقط کمی تکان برایم مانده است
 و اتاق تنهایی شلوغش
 که می دهم به تو
تکان مرا بخور
استکان تلخ مرا بخور

حالا که جای بوسه ی تو روی جمله است
و کتابخانه ات را به جان من انداخته ای
طعم تکانِ تو می دهد دنیا

پشت میز دارد مردمکم را می جود
یک خفاش بی جلد.


 
+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
اسطرلاب زنگ زده
دارد رصد مي كند ستاره بخت را
دختري نشسته در زيج مراغه
دارد عروج مي كند به كاغذ
ويرجينيا
عذراي آبستن
عذراي پا به خورشيد
دارد نوشته مي شود در دو روايت متقاطع
در دو جنوب

تصور يك ماهي روي ماسه ها
افتاده زير دندان دو خرچنگ.
 
+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
شير پهلوي يا خط كوفي؟
شير يا خط؟
گربه خودش را خاراند
و رفت سر وقت سطل هاي زباله
سر وقت گزينه هاي مدرن
سكه هاي هزار سطح.
 
+ هوشنگ ملکی
سه شنبه هفتم اسفند 1386
نبرد شيوا با كلمه با هشت بازوي فلج
دماوند و خيام و بوف كور را
پيچيد لاي عرق گير
چمدانش را برداشت كولي شيك
و پريد ميان طيس ِ مغناطيس
ميان نوس ِ اقيانوس
حالا تمام روايت هايش را
يك هشت پا دارد مي نويسد
با هشت بازوي فلج
:
« با انگشت شست ِشروع
كتاب تو براي باز ماندن باز مي شود
انكار چرا؟
دو بوته ي رازيانه روييده در دو سطر اول
كنار تخت ِ سفيد تو
و يك نردبان كج ِ بعد از عروج
كه هم انكار روايت است
هم روايت انكار»

« دلي به دماوند بزني
بگويي به نام خداي نا هموار

در مركز دايره اي
- مثلن زادگاهت -
بايستي مثل يك ثانيه ي ثابت
و هزار عقربه بر مزارت بگريند »

« بي دقتي در قهوه اي چرا
بي دقتي در كلاهي كه پرت مي شود به كانون دايره
گو نه هايي كه شخم مي شوند با هشت ناخن حنايي
تنها براي قلب و سازي كه ايستاده اند و
ديگر نمي زنند »

تو بايد يك منظومه ي هشت خورشيدي شوي
با هشت مفهوم بي انار
و دامني پر از كُنار رسيده

تا او منظومه مي شود
تو بايد مفهوم چيزي را بشكني در آيينه ي محدب
تا ايستادن ات هم سرودن شود»

« التيام جواب مي دهد
با هشت دايره ي تو در تو
با زخمي كه پرت مي شود
به سوي ناف زلال اش»

« نمي شود فقط يكي
با اين همه يكي از يكي يكي تر
با دو زانوي زخم
با اين همه احديت رو به رو
فرديت رو به رو»

« گفتي كه آسمان و شعر چيزي نيست به جز اوراد نيلي
گفتي كه داري مي رقصي با خدا
در ميان دايره ي نارنجي خودت
كه هستي چيزي نبود به جز رقص تو و شيوا
در ميان دايره ي نارنجي خودت»

« چشم چپم را مي بندم
و با چشم تو گريه مي كنم براي كرم هاي ابريشم
شعر را مي گذارم ميان بطري
رهايش مي كنم ميان نوس اقيانوس نا آرام»
 
+ هوشنگ ملکی
جمعه سوم اسفند 1386
مغرب تازده
گفتم مي روم دنبال سايه اش
سايه اش كه هي سيگار مي كشد                براي دايي سهراب
خودش را تاريك مي كند                                 كه كبريت زد به طا يفه ورفت
تاريك تر مي كند                                           كه دارد سي سال مي شود
 
مغرب تازده ام را باز مي كنم
يك بار روي شرق
يك بار روي تمام سمت هاي محال
مثلاً جنوب
- كه به جهنم نزديك تر است -
كه شايد گفته باشد
مي روم به جهنم!
كه جهنم را خاموش كند
با ليواني از آب گاماسياب
و اشك سردش

گفتم مي روم دنبال صدايش
پيدايش مي كنم
كه دنيا يك درخت گردوست
با چند درخت تاك
و همه مي دانند كه ياقوتي ها با صداي سهراب مي رسند.


 
+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
فقط برای نوشتن
فقط چون کمی مناسب نوشتنم

و کمی هم مناسب لمس مجسمه های نامریی

فقط همین خالی ِ بی دلیلی نوشتن

نه بی دلیل نوشتن

که دلالت شیرین تو مجسمه می سازد از شاعر

و خرامیدن دال ها میان دالان های غایب

فقط همین که ساعت سعد است

و با سوسوی وسوسه اش

زنی دارد ستاره می سازد از خودش

 

فقط تاریخ می زنم

پای یک تکه ابر باد آورده.

 

+ هوشنگ ملکی
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
مانکن
اصلاً مرگ مساحت نیست

یک

گیاه

دارد می نویسد

راه رفتن بی مفهوم جمله را

میان سبزینه ی گیج خودش

اصلاً زنی با رحمی شیشه ای از کنار گیاهی گذشته است

و ربط جمله گرفته تنش

خش خش ، خش خش ، خش خش

حتماً وردی است در مناسک نباتی

اصلاً این متن فانتزی جای روییدن گیاه نیست

میان خش خش دامن ها

زیر رعد و برق دیجیتال

 

در رفت و برگشت نرم یک زن ، یک جمله

زیر نور فلاش ها

یک قزل آلای زنده سر به شیشه می زند.

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
کنار کیوسک
آیینه خودش را مرتب می کند در شعر

دنیای نا مرتب

خودش را در آیینه

 

مرتب خودش را می کشد بر شعر

ها می کند

پای تمام روزنامه ها را می کشد به شعر

دنیای نا مرتب را

رییس جمهور را

که دوباره خودش را تیتر کرده است

ها می کند

تیترها را

سوتیترها را

در صبح سرد

ها می کند خودش را آیینه ی کثیف.

 

 

 

+ هوشنگ ملکی
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
من با لیوان یهودی ها آب خورده ام
با انگشتِ شست ِشروع

کتاب تو برای باز ماندن باز می شود

انکار چرا؟

دو بوته ی رازیانه روییده در دو سطر اول

کنار تخت سفید تو

و یک نربان کج ِ بعد از عروج

که هم انکارِ روایت است

هم روایتِ انکار

 

یاد دو سطر اول به خیر

با آن نقطه چین تا بی نهایت

" و نردبام چه - استعاره ی - حقیری است"

برای دو بوته ی رازیانه ی بلند

انکار چرا؟

همه ی ما در یک آسایشگاه روانی بستری هستیم

می زنیم ،می رقصیم،  می نویسیم

تا برسیم به دو سطر خودمان

تا برسیم به یک انگشت شست

انکار چرا؟

من با لیوان یهودی ها آب خورده ام.

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
زردی که نسبتاً گوزن است
وقتی که قرار است گوزنی بوزد

از زیر مربع نیمه باز

گلدان هجوم می آورد به آرامش مصنویی

گوزنی که می تواند مطلق ها را بجود

و در گرمای اتاق آب نشود

مفهوم برف

از روی شاخ های سفالی اش

اصلا این دریچه برای نگاه کردن یک شعمدانی باز شده است

نسبتاً باز شده است

به تمام زردهایی که ازپشت پنجره می گذرد

پس

من

کنار گلدان گذاشته شده ام

پس احتمال گوزن نیامدن زیاد شده است

و احتمال هجوم من به گلدان.

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
دلهره
دارم از کاغذ پیاده می شوم

به شکلی که فقط تو می دانستی گنجشک است

شکلی که می شود به جایش هفتاد و دو لوزی گذاشت

دارم می رسم یا می شوم

افتاده ام زیر چاقوی سه دختر ترکمن

با موهای کرک گرفته ی بافته

دارم طبق نقشه پیش می روم

دارم می شوم شمایل حضرت دروغ

باکتابی که به پستان صافم چسپانده ام

 

+ هوشنگ ملکی
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
زخم آبی یا تکه ای از دریا گوشه ی حواس پریده ام
هنوز درخت روی یک رانش ایستاده است

هنوز کیوان در منظومه ی خودش می چررخد

هنوز ملخ ، ملخ است

هنوز خدا لم داده روی صندلی راحتی اش

و فرشته ی کمرنگ من کز کرده کنار جبروتش

هنوز ، هنوز هنوز است

هنوز هوشنگ ملکی نوزیده است

 بر منظومه ی هنوزها

بر درخت و خدا و ملخ

 

زخم آبی تو روزی دریا می شود

حواس پریده ی من با حزب درناها.

 

+ هوشنگ ملکی
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
رقص با لب خشک
روز جهنم

زن با استخوان طلا می رقصید

در مرکز میدان

با مفاصل خشک

 

من یکی از درخت های حاشیه ی خیابان ولی عصر بودم آن روز

درختی که می تواند سیاه بپوشد

و بمیرد در آهنگ طبل و سنچ

 

زن العطش می رقصید

در هاله ای از دود پایتخت و اسپند

و افتاده بود زیر ده ناخن نقره ای شعر و جیغ می کشید

 

دو خط سیاه و موازی از درخت خشکید

در آهنگ طبل و سنچ و جیغ

 

خیلی آلوده ام

من را به جای سنت و پایتخت عوض کنید!

+ هوشنگ ملکی
جمعه پانزدهم دی 1385
خواهر
درست وسط دریا بود

درخت آواره

و باد نمی آمد

و عکس حسرت آخرین سیب افتاد با باد نیامدن

درست وسط مردمک های دو دولفین

 

درخت

شايد ِ بالغي بود

ا ز شايدهاي هفتاد ريشه اي كه از متون مقدس مي گريزند

خواهر خشكي كه به مذهب دريا در آمد

و باد نمي آمد

و با باد نيامدن به معراج سيب رفت دلفين ماده.

 

 

 

 

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
عزرائیل
دايره اي سياه

پشت كوه طلا ايستاده بود

من پشت تابوت سردت

مرگ پشت سر من

 

من قبل از تابوتت غرق عرق بودم

و مرگ ميان من و تو ايستاده بود

و استخوان هايت را مي جويد

رو به آسمان شيهه كشيد و رفت

و باورم نشد

كسي كه بر اسب سيرش تاخت من بودم.

+ هوشنگ ملکی
شنبه چهارم آذر 1385
"ه" آخر بي كس
"ه" اولِ هوشنگ

"ه" آخر ماه تمام

"ه" اول هر

هر چيزي كه ختم به هلال خورشيد مي شود

به ناممكن ها

"ه" اول هوصله ي املاء گرفتن از گيج ها

زير نور كبريت با دو انگشت برشته

"ه" محذوف چارپايه وسط دايره

زير پاي مجسمه دو جنسی شاعر. 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
شرح موقت مرگ من
نفس رفت

خون ايستاد

قلم افتاد روي افق ميز.

+ هوشنگ ملکی
جمعه دوازدهم خرداد 1385
فردا - سفيدي صفحه ي بعد -
ماه

بر اذان ظهر مي تابد

در پاييز سبز ارديبهشت

هم ساعت هفت است

هم ساعت دوازده و بيست دقيقه

هم ساعت سه

و خداي من يك ساعت مچي بي عقربه دارد

 

باد بال زنبورهاي گرسنه

مزارع خشك آبرنگ را ورق مي زند

و بعد سفيدي مطلق

و بعد

بعثت رو شنك

با گيس سفيد و دندان شيري

و بعد اشباح زنان شبه جزيره

پاي صندوق هاي راي

و در ليست نامزدها

نام كمرنگ خدايي مؤنث

 

هم ساعتِ هفت است

- ساعت قرار -

هم ساعت هفتاد

- ساعت بي قراري -

هم ساعتِ سايه

هم ساعتِ تكدرخت آبرنگ

هم ساعت اسب

هم ساعت  "بي سوار شايد بيايد"

هم ساعت  "حتماً مي آيد"

 

نبض من

- كه مي نويسم -

چرخ دنده ي ارديبهشت را مي چرخاند.

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه یکم خرداد 1385
صورتي و انبوه
دست تا مچ فرو رفته در سفيدي كاغذ

پا تا زانو در سراميك

سر تا چانه در ابر صورتي انبوه

كوهي شده ام گوشه ي اتاق ، پشت ميز

 

اي بركت بخند!

تا دندان هايت رديف غزل شوند

آوار شو بر من با حيله ي نقره اي ات

استعمار جوان!

 

ميان اين همه سفيدي

از زمستان امسال من گرفته تا موهاي روزهاي آخر شاملو

من مي نويسم

تو تايپ كن

معشوقه ي حاضر بي دريغ

و تصور كن

لابه لاي سطور

تو به زنبورهاي گرسنه فكر كني

و من پشت در ايستاده باشم

با كندويي بي عسل بر پشت.

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
پر رنگتر بنويس
من هم مي توانم از دلم بنويسم

از موسيقي اندامت

در آغوش فقير باد

 

من هم مي توانم از دلم بنويسم

از النگوي نازكت

 كه نبض ماه را مي گيرد

و تبسم ات

كه هيچگاه دير نيست

و مي تواند غزل باشد

 

من هم مي توانم از دلم بنويسم

پشت جلد فلسفه

يا حواشي پايان نامه اي كه نمره نياورد

 

من هم مي توانم از دلم بنويسم

از آن روز كه وضو

آستين درخت را بالا زد

و نام تو

بر ساعد پانزده سالگي اش بود.

 

+ هوشنگ ملکی
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
داوود و روبه روي لطيف
رديف مرده ي داوود

روي سن

و نيم دايره ي مخاطبان با گوش هاي پهن

رديف مرده ي سپيدار

در محوطه ي اشرافي باز فرهنگسرا

 

دايره ي دستارهاي چرك و چروك

و داوود در مركز دايره ي نر

و مخاطب اصلي

پشت پنجره ي ماده ي چوبي

 

اجراي زنده ي رويش

براي روبه روي لطيف

و توازي سيم و رگ

براي رضاي بالاي جبار

 

گلوي داوود را تازه مي كند

ليواني اسطوره.

+ هوشنگ ملکی
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
نوشتن با سه انگشت زخم
پرسش

من فقط يك جفت ابرو دارم

يك جفت ابروي  اشار ه

و سه انگشت براي نوشتن

و سي سال است ميان ضريح پرت ام قدم مي زنم

تا به زيارتم بيايي

مخاطب هزار ابروي من !

تا به زيارتم بيايي

تا شمع انديشه ات چند دقيقه بسوزد ميان  اين جمجمه ي تاريك

من فقط يك جفت ابرو دارم

براي خم نياوردن

و فقط سه ناخن  براي شكنجه.

+ هوشنگ ملکی
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
بساط
دروغ مي گفت مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود

و مجسمه اي با روكشي از فضله ي كبوتر بود

مخاطب مات زير درخت

دختري كه استخوان هايش را مي چيد روي يك دستمال ابريشم

گوشه ي پياده روهاي شلوغ

و فكر مي كرد به ابري نه ماهه

و فكر مي كرد به خودش كه داشت شبيه تيتر روزنامه هاي حوادث مي شد

دختر ي كه فكر مي كرد

دختري كه هميشه تازه بود

و استخوان هايش را سنباده مي زد و مي خنديد

و چه قدر شبيه ملائك مي خنديد

ملائكي كه اخراج مي شوند

ملائكي كه بساط مي كنند و اسم اعظم مي فروشند

و جار مي زنند:

دروغ بود مرغي كه رو به قبله مي خواند

هجرت فقط غريزه بود...

و مجسمه اي با روكشي از حيرت بود

مخاطب معاصر.

 

+ هوشنگ ملکی
چاپ شده ها:
شانه به سرهاي ژوليده/1382/ثالث
مبدا تاريخ پرستوها/1382/ثالث
در دست چاپ:
روحي با انگشتر عقيق/ثالث
بعضي از سفيدها اسب اند بعضي از سفيدها شعرند
مکالمه ی سگ ها و شغال ها
من با لیوان یهودی ها آب خورده ام
مرتاض یک پا دارد