
پا می کوبد بر بامت
سوال سفید
گیس ات را می پیچی به شال سوال
منیژه ی پایین !
خودت را تحویل سال می دهی
تحویل سایه ی زردِ «بفادار»
-شبحی که پشت تمام بام های جهان ایستاده است
با شال آبی اش
و سوت می زند
روی هجری شمسی راه می رود
روی تمام قطارها با شال قرمزش
روی تمام پاسگاه ها با شال سبزش
شبحی که قلاب می اندازد وسط سفره های هفت سین-
پا می کوبد بر بیست و نهم اسفند
سوال منتشر
گره می خورد گوشه ی شال زرد
دو گردوی ملتهب
منیژه دست می کشد بر یقه ی باز پیرآهن کلوش.
و نبض زرتشت در دهانت می زد
که باران گرفت
فرصت رضایت را از تو
کجای نوشته می شود پرانتزی کند
برای دختری که خودش را ریخته در یک لک لک مرده
و افتاده روی دوش روایت
تو غضروف گردن یک لک لک را جویده ای
گردن نیم بسته ی بلند یک رمان را
که لُخت نوشته شدن بود.
کبکی می لنگد در عصایش
پیامبر آدم برفی ها
کاجی می کشد بر صلیب استخوان خودش
صورت اش را پرت می کند میان دایره ی مِه
چیزی می افتد بر نمی افتدِ محتمل
سفیدی می نشیند بر سفیدی
در این فرصت است که احتمال، احتمال را می بوسد ،
بغل می کند
بهمن خودش را می کَند از متن سفید
به راه می افتد
رود سرد سرود و
جوی قرمز دانشجو
امنیه ها وضو می گیرند از جوی مفت
اقتدا می کنند به مِه
دانشجو صورت اش را پرت می کند میان سفیدی
برای کبک ها و آدم برفی ها و راویان بی صورت.
اشهدُ انَّ تو رسول تصادفی
ختم روزگار تک مفصلی برای سجاد
گودرزی
شلتوکی که کوبیده می شوی در اذان کفر و هیهات اش از نشستن
گیسو به شانه ی زخم می دهی
که خم شده زیر بافه ی شالی
جیغی که هفت مرتبه می چرخی در تصادف
در تصادف اول تن ات با تن
من
که باز نکرده ام شال خیس آزفنداک را از کمرت
عابر سیاه و سفید در سیاهه ی مسیرها !
( راستی عزیزمی! تو مسیر دست سایه ی مرتضا رو ول نکنی)
تویی که زانو می زنی با مفصل پنجم ات
سجاده را زخم می کنی
سایه ات را مهیای تصادف با من.
یا تخته سنگ!
امروز عصر
بوَز به بی وزنی این متن
که دارد سفیدی پستان کتیبه را می جود
پرتاب شو
که یک جریان شیرین دارد نوشتن در عصر غایب
صیقلی شو!
در رودی که از بستر من می گذرد
پرتاب شو در متن گل آلود
نمی نویسم
فقط شغالی را می دوانم تا کلیله
قلم تیز می کنم برای زفاف با کلمه با لباس
ماندیگل
من در هیچ عصری نمی نویسم
در آیینه بتکان عصر ِخودت را
چسبیده نعش یک شاهپرک دستمالی
گوشه ی پستان ات
شعر
به مثابه ی رویکردی به وقایع نیست که در چیدمانی تصویری کنار هم به شکلی واحد دست
پیدا کند و هم نمی تواند از خلق تصاویر به مثابه ی رسیدن به وقایعی عاجز باشد .
آنچه که رسیدن به معنای عام در نظر گرفته می شود در شعر جایگاهی استعمالی دارد که
گوهر آفرینش به کلی با آن ناسازگار است . تصویر در شعر که با کلمه هایی از پیش
اندیشیده باشد نه تنها تصویری کشف شده از زبان نیست که دوباره سازی یک سری انگاره
های تلفیقی ست که در نهایت می توانند زیبا باشند اما از خلق عاجز و ذهن مخاطب
درگیر ساخته ی از پیش نیندیشیده نمی شود . آنچه که تصاویر در شعر را تنزل می دهد
این است که رویکردی تصاویری داشته باشند . شاید قبل از پرداختن به شعر« دازاین»
بایستی مفهوم این حرف را بشناسیم . به نظر من تصویری که رویکردی تصویری داشته باشد
نمی تواند از امکانات دیگر که مهمترین آن ها خوانش های متعدد باشد بهره ای ببرد .
یک تصویر زیبا در نهایت یک تصویر زیباست که نمونه ی مادی یا ذهنی تاریخی آن را به
وضوح درک می کنیم . تصویر اگر بار کشیدن چیدمانی داشته باشد که یک سری چیزها را به
ما نشان می دهند که ما به درک درستی از شکل ها برسیم نمی تواند فراتر از تصویر
حرکت کند . ما در نشانه های تصویری که پیش رو داریم وارد دنیای تصویری می شویم و
همه چیز را اگر هم درک نکنیم به پرتاپی دیگرگونه نمی رسیم . در ابتدای بحث گفتم که
شعر به مثابه ی رویکردی به وقایع نیست ولی چیزی هم هست که در جمله ی بعد به شگرد
آن اشاره کردم که شعر نمی تواند از کشف آن عاجز باشد . پس تصویر اگر نتواند خوانش
هایی دیگر را برانگیزد ...
و کمی هم مناسب لمس مجسمه های نامریی
فقط همین خالی ِ بی دلیلی نوشتن
نه بی دلیل نوشتن
که دلالت شیرین تو مجسمه می سازد از شاعر
و خرامیدن دال ها میان دالان های غایب
فقط همین که ساعت سعد است
و با سوسوی وسوسه اش
زنی دارد ستاره می سازد از خودش
فقط تاریخ می زنم
پای یک تکه ابر باد آورده.
یک
گیاه
دارد می نویسد
راه رفتن بی مفهوم جمله را
میان سبزینه ی گیج خودش
اصلاً زنی با رحمی شیشه ای از کنار گیاهی گذشته است
و ربط جمله گرفته تنش
خش خش ، خش خش ، خش خش
حتماً وردی است در مناسک نباتی
اصلاً این متن فانتزی جای روییدن گیاه نیست
میان خش خش دامن ها
زیر رعد و برق دیجیتال
در رفت و برگشت نرم یک زن ، یک جمله
زیر نور فلاش ها
یک قزل آلای زنده سر به شیشه می زند.
دنیای نا مرتب
خودش را در آیینه
مرتب خودش را می کشد بر شعر
ها می کند
پای تمام روزنامه ها را می کشد به شعر
دنیای نا مرتب را
رییس جمهور را
که دوباره خودش را تیتر کرده است
ها می کند
تیترها را
سوتیترها را
در صبح سرد
ها می کند خودش را آیینه ی کثیف.
کتاب تو برای باز ماندن باز می شود
انکار چرا؟
دو بوته ی رازیانه روییده در دو سطر اول
کنار تخت سفید تو
و یک نربان کج ِ بعد از عروج
که هم انکارِ روایت است
هم روایتِ انکار
یاد دو سطر اول به خیر
با آن نقطه چین تا بی نهایت
" و نردبام چه - استعاره ی - حقیری است"
برای دو بوته ی رازیانه ی بلند
انکار چرا؟
همه ی ما در یک آسایشگاه روانی بستری هستیم
می زنیم ،می رقصیم، می نویسیم
تا برسیم به دو سطر خودمان
تا برسیم به یک انگشت شست
انکار چرا؟
من با لیوان یهودی ها آب خورده ام.
از زیر مربع نیمه باز
گلدان هجوم می آورد به آرامش مصنویی
گوزنی که می تواند مطلق ها را بجود
و در گرمای اتاق آب نشود
مفهوم برف
از روی شاخ های سفالی اش
اصلا این دریچه برای نگاه کردن یک شعمدانی باز شده است
نسبتاً باز شده است
به تمام زردهایی که ازپشت پنجره می گذرد
پس
من
کنار گلدان گذاشته شده ام
پس احتمال گوزن نیامدن زیاد شده است
و احتمال هجوم من به گلدان.
به شکلی که فقط تو می دانستی گنجشک است
شکلی که می شود به جایش هفتاد و دو لوزی گذاشت
دارم می رسم یا می شوم
افتاده ام زیر چاقوی سه دختر ترکمن
با موهای کرک گرفته ی بافته
دارم طبق نقشه پیش می روم
دارم می شوم شمایل حضرت دروغ
باکتابی که به پستان صافم چسپانده ام
هنوز کیوان در منظومه ی خودش می چررخد
هنوز ملخ ، ملخ است
هنوز خدا لم داده روی صندلی راحتی اش
و فرشته ی کمرنگ من کز کرده کنار جبروتش
هنوز ، هنوز هنوز است
هنوز هوشنگ ملکی نوزیده است
بر منظومه ی هنوزها
بر درخت و خدا و ملخ
زخم آبی تو روزی دریا می شود
حواس پریده ی من با حزب درناها.
زن با استخوان طلا می رقصید
در مرکز میدان
با مفاصل خشک
من یکی از درخت های حاشیه ی خیابان ولی عصر بودم آن روز
درختی که می تواند سیاه بپوشد
و بمیرد در آهنگ طبل و سنچ
زن العطش می رقصید
در هاله ای از دود پایتخت و اسپند
و افتاده بود زیر ده ناخن نقره ای شعر و جیغ می کشید
دو خط سیاه و موازی از درخت خشکید
در آهنگ طبل و سنچ و جیغ
خیلی آلوده ام
من را به جای سنت و پایتخت عوض کنید!
درخت آواره
و باد نمی آمد
و عکس حسرت آخرین سیب افتاد با باد نیامدن
درست وسط مردمک های دو دولفین
درخت
شايد ِ بالغي بود
ا ز شايدهاي هفتاد ريشه اي كه از متون مقدس مي گريزند
خواهر خشكي كه به مذهب دريا در آمد
و باد نمي آمد
و با باد نيامدن به معراج سيب رفت دلفين ماده.
پشت كوه طلا ايستاده بود
من پشت تابوت سردت
مرگ پشت سر من
من قبل از تابوتت غرق عرق بودم
و مرگ ميان من و تو ايستاده بود
و استخوان هايت را مي جويد
رو به آسمان شيهه كشيد و رفت
و باورم نشد
كسي كه بر اسب سيرش تاخت من بودم.
"ه" آخر ماه تمام
"ه" اول هر
هر چيزي كه ختم به هلال خورشيد مي شود
به ناممكن ها
"ه" اول هوصله ي املاء گرفتن از گيج ها
زير نور كبريت با دو انگشت برشته
"ه" محذوف چارپايه وسط دايره
زير پاي مجسمه دو جنسی شاعر.
بر اذان ظهر مي تابد
در پاييز سبز ارديبهشت
هم ساعت هفت است
هم ساعت دوازده و بيست دقيقه
هم ساعت سه
و خداي من يك ساعت مچي بي عقربه دارد
باد بال زنبورهاي گرسنه
مزارع خشك آبرنگ را ورق مي زند
و بعد سفيدي مطلق
و بعد
بعثت رو شنك
با گيس سفيد و دندان شيري
و بعد اشباح زنان شبه جزيره
پاي صندوق هاي راي
و در ليست نامزدها
نام كمرنگ خدايي مؤنث
هم ساعتِ هفت است
- ساعت قرار -
هم ساعت هفتاد
- ساعت بي قراري -
هم ساعتِ سايه
هم ساعتِ تكدرخت آبرنگ
هم ساعت اسب
هم ساعت "بي سوار شايد بيايد"
هم ساعت "حتماً مي آيد"
نبض من
- كه مي نويسم -
چرخ دنده ي ارديبهشت را مي چرخاند.
پا تا زانو در سراميك
سر تا چانه در ابر صورتي انبوه
كوهي شده ام گوشه ي اتاق ، پشت ميز
اي بركت بخند!
تا دندان هايت رديف غزل شوند
آوار شو بر من با حيله ي نقره اي ات
استعمار جوان!
ميان اين همه سفيدي
از زمستان امسال من گرفته تا موهاي روزهاي آخر شاملو
من مي نويسم
تو تايپ كن
معشوقه ي حاضر بي دريغ
و تصور كن
لابه لاي سطور
تو به زنبورهاي گرسنه فكر كني
و من پشت در ايستاده باشم
با كندويي بي عسل بر پشت.
از موسيقي اندامت
در آغوش فقير باد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
از النگوي نازكت
كه نبض ماه را مي گيرد
و تبسم ات
كه هيچگاه دير نيست
و مي تواند غزل باشد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
پشت جلد فلسفه
يا حواشي پايان نامه اي كه نمره نياورد
من هم مي توانم از دلم بنويسم
از آن روز كه وضو
آستين درخت را بالا زد
و نام تو
بر ساعد پانزده سالگي اش بود.
روي سن
و نيم دايره ي مخاطبان با گوش هاي پهن
رديف مرده ي سپيدار
در محوطه ي اشرافي باز فرهنگسرا
دايره ي دستارهاي چرك و چروك
و داوود در مركز دايره ي نر
و مخاطب اصلي
پشت پنجره ي ماده ي چوبي
اجراي زنده ي رويش
براي روبه روي لطيف
و توازي سيم و رگ
براي رضاي بالاي جبار
گلوي داوود را تازه مي كند
ليواني اسطوره.
من فقط يك جفت ابرو دارم
يك جفت ابروي اشار ه
و سه انگشت براي نوشتن
و سي سال است ميان ضريح پرت ام قدم مي زنم
تا به زيارتم بيايي
مخاطب هزار ابروي من !
تا به زيارتم بيايي
تا شمع انديشه ات چند دقيقه بسوزد ميان اين جمجمه ي تاريك
من فقط يك جفت ابرو دارم
براي خم نياوردن
و فقط سه ناخن براي شكنجه.
هجرت فقط غريزه بود
و مجسمه اي با روكشي از فضله ي كبوتر بود
مخاطب مات زير درخت
دختري كه استخوان هايش را مي چيد روي يك دستمال ابريشم
گوشه ي پياده روهاي شلوغ
و فكر مي كرد به ابري نه ماهه
و فكر مي كرد به خودش كه داشت شبيه تيتر روزنامه هاي حوادث مي شد
دختر ي كه فكر مي كرد
دختري كه هميشه تازه بود
و استخوان هايش را سنباده مي زد و مي خنديد
و چه قدر شبيه ملائك مي خنديد
ملائكي كه اخراج مي شوند
ملائكي كه بساط مي كنند و اسم اعظم مي فروشند
و جار مي زنند:
دروغ بود مرغي كه رو به قبله مي خواند
هجرت فقط غريزه بود...
و مجسمه اي با روكشي از حيرت بود
مخاطب معاصر.